در روز روشنوقتی تمام جهان روشن بودجز اتاق تاریک منروی تخت بی ملحفه و هیچ بالشیچیزی خرخر ه ام را گرفته بودکسی دست روی دهانم گذاشته بودآیا مرگ بود؟مرگ آیا شبیه آدمیزادیست؟اما من روی دنده چپ افتاده بودماو(مرگ) دنده ی راستم نشسته بود چون سایه پایش را روی پایش گذاشته بودو انگار مامور مرخص کردن من بود از جایی و جهانی که نه مال من است نه ارث پدرم..آن لحظه هیچ یک از جوارح بدنم مرا یاری ندادنددستانم،گویی در این مسافت کوتاههرگز دستی را نگرفتمپاهایم،آنچنان بی جان که انگار تمام عمر در حقشان بدی کرده باشمیا از دیوار حق به ناحق بالا رفته باشمزبانمدستش را بر دهانم گذاشته بودهیچ صدایی از من در نمی آمدآن زبان سرکش که فیل را از پا در می آورد چون کنجشک مظلومی که بر جنازه ی پنج بچه اش نشسته باشد خاموش شد..چشم هایم،گویی که جهان سراسر شب بودو هر چه گذشت بر من، گذشته ای سیاه بودحتی چشمهایم مرا یاری نکردندآیا مرگ شبیه آدمیزادست؟تلقین خاطرات (کودکی) با رنج و عذاب (بزرگی) در یک آن مرور شد..آیا دست کسی را در بیراهه رد کردم که دستم همچون شلاقی بر پیکره ام افتاده بودپرده ی اتاقم را باد ملایمی تکان میدادنوری از روزنه ی اتاق چشمک میزدمن همچنان دست و پا..من را یک نفر چهار دست و پا بلند کرد بر بام دنیا میچرخانداما یک جای کار می لنگید،جامی تهی دستم بود که پر از هیچ بودآیا مرگ مرا با خود میبرد؟آیا زندگی برای من تمام شده بودآیا مرگ شبیه آدمیزادست؟ شاید,هشتاد و شش کیلو جسم در هوا بر دوش کسی یا چیزی برده میشداما کجا؟نمیدانم،،،جام زندگی من خالی بودچیزی در آن نبودنه خاطره ای نه یادینه عمری که صرف شودمن جانم را عقلم راجسمم را من تمام اعضای بدنم را چون آهوی مرده ای که گلویش را جویده باشند و جنازه اش سیزده روز بر چ
برچسب:
نویسنده: لیلا طاهری
تاريخ: دوشنبه
28 فروردين
1402 ساعت: 9:24